تبلیغات
باشگاه کارکنان بانک ایران زمین - یک خاطره از یک دلاور.....

موضوع: اجتماعی -
guard.jpg

این عکس رو دیروز از یکی از دوستانم گرفتم ،با همون نگاه اول حس عجیبی به من دست داد،به چهر ه ی تک تک این جوانان حزب الله که نگاه می کنم ،عزم و اراده ای پولادین رو می بینم که واقعا" لذت می برم ،اما این عکس منو یاد یکی از بهترین دوستانمانداخت.



"مجید کاظمی"


یادمجید که  افتادم حیفم آمد ،خاطره ای ماندگاراز این شیر مرد دلاور براتون تعریف نکنم

خاطره ای از گردنه ی حیران در استان اردبیل




سال گذشته تو همین فصل بهار بود که من و مجید کاظمی به قصد انجام ماموریتی راهی اردبیل شده بودیم ،غروب یک روز تعطیل از آستارا به سمت اردبیل در حال حرکت بودیم ،وضعیت جوی عجیبی بود،باران رحمت الهی می بارید و هرچه به گردنه ی حیران نزدیک تر می شدیم حس عجیبی به من دست می داد،این حس  از اتفاق و حادثه ای در راه بود نویدمی داد.
دیری نپائید که این حدس و گمان و احساس غریب ،رنگ واقعیت به خود گرفت،
 به گردنه که وارد شدیم با صفی طولانی از خودروها مواجه شدیم که سرنشینان آنها سعی داشتند به هر شکل ممکن راهی برای حرکت از میان ترافیک انبوه پیدا کنندو از معرکه رها بشن.

وضعیت را جویا شدیم 


باورکردنی نبود گویا،درست وسط گردنه حیران یک تانکر حاوی هزاران لیتر گاز،بعد از برخورد با چنددستگاه سواری و یک اتوبوس وسط محور چپ کرده بود و هر لحظه احتمال انفجاری مهیب می رفت .

اوضاع به شکلی بود که اکثر مسئولین ارشد استان اردبیل رو به اونجا کشانده بود.نیروهای حلال احمر،آتش نشانی ،راهنمایی و رانندگی و ......


به هر شکلی بود خودمان را به محل حادثه نزدیکتر کردیم ،هراس و نگرانی در صورت همه موج می زد چرا که هیچ راهی برای رهایی وجود نداشت ،معلوم نبوداگر تانکر منفجر بشه چه سرنوشتی برای دهها دستگاه خودرو و سرنشیناشون رقم خواهد خورد.

مجید به سختی ماشین رو  در گوشه ای پارک کرد و رفت ،من هم منتظر شدم تا برگرده و خبری از حادثه بیاره....

نیم ساعتی گذشت و از مجید کاظمی خبری نشد،راستش باران به شدت در حال بارش بود ومن تمایلی به پیاده شدن نداشتم اما بازهم همان حس منو دنبال مجید کاظمی فرستاد.

از ماشین پیاده شدم و به سمت محل حادثه به راه افتادم 



باورکردنی نبود،یک فاجعه به معنای واقعی در حال شکل گرفتن بود،چند نفر از نیروهای امداد هم با بی تجربگی قصد داشتند که به وسیله یک دستگاه جرثقیل تانکر را روی زمین بکشند .

در حال تماشای این صحنه بود که فریادهای مجید بر سر نیروهای امدادی مرا به خود آورد که مانع انجام این عمل حادثه ساز و انفجار تانکر شد.
یکی از مسئولین امنیتی متوجه حضور مجید کاظمی شد و به سمتش حرکت کرد و دقایقی بعداز صحبت با مجید به یک باره  سرپرستی چندین نفراز نیروهای امدادی به مجید واگذار شد و مجید در حالیکه خودش روی تانکر گاز ایستاده بود ،تانکر با کمک دو جرثقیل از زمین بلند شده و به کنار جاده منتقل گردید.


اما این پایان ماجرا نبود تازه اول راه بود،رانندگانی که قصد داشتند هر کدام زودتر از دیگری از این مخمصه رهاشوند آنچنان ترافیکی درست کرده بود که هیچ کاری از دست هیچ کسی بر نمی آمد.
حادثه از ساعت 4 بعد از ظهر شروع شده بود ،وقتی به خودمان آمدیم ،سرتا  پا خیس و خسته وپر از گل ولای....  دیدیم ساعت 2بعد از نصفه شبه و تازه کار مجید و من برای کمک به باز کردن گردنه حیران تمام شده بود.

 این هم عکسی از سربازدلیر رهبر  "مجید کاظمی عزیز "

img_0251.jpg

از حادثه ردشدن هنر میخواهد

 

درمعرکه پاشدن جگر میخواهد




هر کجا  هستی مرد

بازوانت پرتوان ، دلاور