تبلیغات
باشگاه کارکنان بانک ایران زمین - مطالب آذر 1392

انشالله همیشه در بانک ایران زمین نام و پرچم امیرحسنخانی بالا باشه که خیلی ها فقط به عشق آقای دکتر و آقای مهندس امیرحسنخانی حاضر به انجام هر نوع از خود گذشتگی هستند؟ ،اولیش خود من


یادمه چندماه بعد از افتتاح شعب تعاونی اعتبار مولی الموحدین آقای دکتر امیرحسنخانی برای اولین بار آمده بودند استان ،جلسه ای تشکیل شد وهمه پرسنل حضور داشتند. بعد از سخنان دکتر و سرپرست وقت، مرحوم حاج علیرضا خشنود،قرار شد هر کدام از پرسنل در چند دقیقه کوتاه در مورد مشکلات صحبت کنند.
همکاران بازنشسته ی باتجربه به جای بیان مشکلات شروع کردند به تعریف و تمجید و قدردانی و خلاصه ازاین دست حرفها که قطعا شما هم با آنها هستید.نوبت که به من رسید شروع کردم به انتقاد از کنی امکانات و حقوق گرفته تا......سکوت عجیبی سالن رو فرا گرفته بود.ازنگاه های بچه ها وسرپرست فهمیدم که فاتحه ام خونده شد.
شما چی فکر می کنید؟
دکتر با همان نگاه نافذش به من خیره شده بود وبه حرفهای من گوش می داد.
من تصمیمم رو گرفته بودم دیگه نگران هیچی نبودم یه درددل حسابی کردم.
حرفهام که تمام شد. دکتر پرسید ؟
اسمت چی بود پسر؟
گفتم :شعیب نظری
دکتر ادامه داد کدوم شعبه هستی؟
جواب دادم میدان بار

گفت بعد از جلسه برو شعبه میام شعبه تون رو از نزدیک می بینم.
من اشتباه تکرده بودم  
دکتر امیرحسنخانی از شنیدن انتقاد من خوشحال تر بود تا تعریف و تمجید دیگران.
خلاصه بعد از من هم یکی دیگه از بچه ها به اسم سعید بوجاری هم کلی صحبت کرد.

دکتر سری به شعبه ی ما زد و دستوراتی صادر کردند.

ما هم از فردا مورد غضب سرپرست قرار گرفتیم که چرا به جای انتقاد شعر "صددانه یاقوت دسته به دسته رو نخوندیم.
خدارحمت کنه مرحوم حاج علیرضا خشنود را که بسیاری ازبچه ها همین یک لقمه نون رو از سرایشان دارند.


دوستان عزیز و بهتر از جانم که روزانه برای بنده ناچیز پیام های محبت آمیز می فرستید، من از داشتن دوستانی مثل شما بر خودم می بالم و همین حضور و نظرات شماست که مرا دلگرم می کند.

من باید در ابتدا عرض کنم که شاگرد تک تک شما عزیزان هستم و در حضور شما حرفی برای گفتن ندارم اما آنهایی که مرا میشناسنند می دانند که دانش و تسلط و توانایی های این برادر کوچکتان در کار به مراتب بالاتر از کسانی است که اکنون دیرآمده زود برای من و شما تصمیم می گیرند.

هدف از برقراری این وبلاگ  ایجاد فضایی برای تبادل نظر و تجربیات همکاران است و بس.اماچرابعضی ها را خوف فرا گرفته است خدا می داند!

دوستان عزیزتر از جانم 

خدارا شاهد می گیرم که در زندگی ام هیچگاه از هیچ کس و قدرتی واهمه ای به دل نداشته و ندارم من پیرو عدل و عدالت هستم و دوستانی که وبلاگ "دلاوران مرصاد"مرا می خوانند می دانند که من سرباز رهبر و ولایت هستم. اگر تصمیم به تعطیلی این وبلاگ گرفتم نه از در بی معرفتی باشد نه دوستان.

در این مدت دوستان زیادی مطالبی را تحت عنوان درددل برای این برادر کوچکشان فرستادند که ساعت ها با مطالعه آنها اشک ریختم و افسوس خوردم که چرا هیچ گوش شنوایی نیست تا این دردها را بشنود.

دوستان هر روز از سوی افرادی معلوم الحال پیام های برای من فرستاده می شود که چرا این وبلاگ را تعطیل نمی کنی چرا روی حرفت نایستادی و ......

دوستان مهربانم 

این برادر کوچک شما در طول این سالها تجربیاتی کسب نمود کهرشاید شرایط کسب آنها برای هیچ یک از عزیزان محیا نشده باشد و درمواردی انشالله نخواهد شد.

مشکل اینجاست که من خدمت تعدادی از عزیزان مدیر واقعا ارادت قلبی دارم  و نمی خواهم حتی با بیان خاطراتم تر و خشک با هم بسوزند.

توصیه بنده به شما این است کع با اقتدار و با ایمان تلاش کنید و برای رضای خدا و خلق خدا کار کنید تنها همین.


سلام.

پیام محبت آمیز شما رو مطالعه کردم و با دل و جان پذیرفتم در پاسخ ابتدا خاطره ای تعریف می کنم:خاطرم هست اون اوایل در تعاونی با مشکل بزرگی به نام نقدینگی مواجه بودیم و برای حل این مشکل مجبور به چه کارهابی که نشدیم. یادمه یه مشتری واسه برداشت مبلغ ۴میلیون از حسابش سه روز پشت سر هم مراجعه کرد و نتونستیم بهش پول بدیم حسابی کلافه بود بنده ی خدا،روزچهارم مسئول شعبه که مرخصی گرفت آقای سرپرست محترم هم تشریف نیآورده بودند سرپرستی و خلاصه ما موندیم  و یک مشتری که کاملا حق داشت و حسابی عصبی بود که نمی تونستیم پول خودش رو بهش بدیم.
بنده بناچار اتومبیل پراید مدل ۷۹ام رو که چیزی حدود ۴،۹۰۰،۰۰۰۰قیمت بازارش بود را به دایی یکی از همکاران فروختم ۴،۰۰۰،۰۰۰اونهم با هزار منت و بیچارگی تونستیم پول نقد برسونیم به مشتری!

اما هیچ کدام از این تلاش ها و از خود گذشتگی ها به یاد کسی نماند، کافی بود در یک مورد بگویید نه تا پرونده براتون درست بشه در حد شهرام جزایری! !

خلاصه دوست عزیز شاید شما از خیلی از مسائل اطلاع نداشته باشید، فقط این را خواستم عرض کنم که چه زندگی ها که به خاطر حقارت و حسادت و تنگ نظری بعضی ها به نابودی کشیده شده است. 


یادمه یه روز اون اوایل فعالیت تعاونی،یه آقایی وارد شعبه شد و خیلی ساده و ریلکس گفت:آقا دوتا بلیط تهران به ما میدین!

با تعجب نگاش کردیم اونم هاج و واج ما رو نگاه می کرد.پرسید چیز بدی گفتم؟

در جوابش گفتیم اینجا بانکه نه تعاونی مسافربری!

جواب داد:پس چرا نوشتین تعاونی؟بنویسین بانک!

خیلی ها ما رو فراموش کردند و فکر می کنند بانک ایران زمین همیجوری و بسادگی شد بانک ایران زمین!